
دیشب رفتیم خونه بابک. خونه بابک بی بابک. چقدر سخته رفتن به این خونه همون خونه ای که همیشه رفتن به اونجا رو بیشتر از هر جایی دوست داشتم.
یاد داشتهایی ازش پیدا کرده اند و نشونم دادند که پارسال نوشته و گفته شب قبل بیست شهریور خواب دیده که مرده و رفته اون دنیا و اونجا ملاقاتهایی که با اموات فامیل و خانواده و در و همسایه داشته نوشته و اشاره کرده که خواب خیلی عجیبی بوده و به چشم خودش مرگ رو کاملا تجربه کرده صبح روزی که اون خواب رو دیده خبر فوت داداش حسینم رو شنیده و گفته ظاهرا خوابم اینطور تعبیر شد . درست یک سال بعد بیست شهریور خودش فوت می کنه این خیلی عجیبه که دو برادر درست در بیست شهریور با یک سال اختلاف از دنیا بروند و در فاصله کمی از یکدیگر دفن بشوند و بدون اینکه خانواده ها متوجه باشند شعری یکسان برای سنگ قبرشون زده بشه یعنی همون شعری که روی سنگ قبر بابک هست رو سنگ قبر حسین هم هست بدون کوچکترین هماهنگی و کاملا اتفاقی . هر دو سنگ تاریخ وفات ها یکی و شعرها یکی. عجب خوابی دیده بوده. خیلی هم مفصل توضیح داده خوابش رو و نوشته نتونستم به هیشکی خوابم رو تعریف بکنم و ظاهرا پناه آورده به یادداشت کردن. از احساساتش نسبت به مرگ و زندگی نوشته و میشه گفت به نوعی وصیت نامه ای به شکلی متفاوت و جالب.
چقدر خوبه که آدم اهل نوشتن باشه و گاهی از احساساتش بنویسه درسته که ما این یادداشتها رو دیر خوندیم و دیگه اینکه از اونچه که تو دل بابک می گذشته دیر باخبر شدیم ولی خب حداقل خودش با نوشتنشون قطعا در اون لحظه آرامتر شده بوده.
چقدر خوبه که منم فضایی مثل اینجا دارم برای نوشتن.
آیا بعد از مرگم کسی مشتاق خوندن این صفحات خواهد بود برام اصلا مهم نیست که این صفحات بعد مرگم خونده بشه یا قبل مرگ اونچه که مهمه نوشتن آرومم می کنه چون من زن حرف زدن نیستم و همیشه گفته ام زبانم زیر انگشتانم هست هرچند انگشتانم رو هم از هزار فیلتر عبور میدم تا اجازه بدم چند خطی بنویسند و کمک حالم بشوند.
و چه حیف که ما همیشه وقتی یکی از دنیا بره مشتاق تر میشیم به فهمیدن بیشترش و دربدر دنبال دستخطی و نشانه ای و هرچه که مربوط به اون باشد می گردیم .
حیف و صد حیف و ناگهان چه زود دیر می شود....
برچسب:
نویسنده: آناهیتا بختیاری