
قبلا هم نوشته بودم که سالها قبل وقتی روزی بر حسب اتفاق متوجه توده ای در نقطه ای از بدنم شدم برای دقایقی مرگ را جلوی چشمم دیدم. در اون لحظه ی معلق بین مرگ و زندگی وقتی برای لحظه ای احساس کردم که دارم از زندگی جدا می شوم تنها چیزی که دلتنگش شدم "خاک" بود.
این همیشه برام معماست که چرا در اون لحظه دلتنگ خاک شدم . چرا نگران دلتنگی برای خانواده ام، بچه ام، خانه ام، هیچی و هیچی در اون لحظه نشدم و دل کندن از هیچ چیز برام در اون لحظه سخت نیومد جز جدا شدن از خاک که لحظه ای منو غرق غم و دلتنگی کرد.
شاید در اون لحظه خدا برای لحظه ای چشم بصیرتم را باز کرد که بتونم حقیقت زندگی رو بفهمم. اینکه موقع پر کشیدن از این دنیا چیزی برای از دست دادن ندارم جز مشتی خاک. همون خاک آغشته به ذرات وجودم که تا ابدیت همراه باد و خاک در این کره ی خاکی خواهد چرخید و در واقع من و همه زندگیم چیزی نیستیم جز همین مشتی خاک سرگردان که به جای خواهد ماند.
فریده دونه: امروز از اینستا رفتم. کلا از اولش هم با گروه خونم سازگار نبود که نبود.
فریده دونه: دل کندن از هر فضایی راحته جز دل کندن از " یک سبد زندگی" .
برچسب: خاک,
نویسنده: آناهیتا بختیاری