خرید بک لینک
<# REAL_FILENAME #>

فقط خدا میدونه این دو تا عکس چقدر حال منو خوب می کنه.

دلم یک تابستان داغ می خواهد و یک باغ پر میوه . مثل همون باغ مرحوم آقای پاشایی که اون قدیما داشتند.

چقدر حالم خوب میشد تو اون باغ و اون اتاقک طبقه بالا با اون پنجره ی رو به باغ. کاش میشد یکبار دیگه برگشت به اون سالها. یادش بخیر یکبار با بچه ها مسابقه دو گذاشتیم تو باغ و من با چه سرعتی پرواز می کردم اصلا دلم نمیخواست اونروز بازنده باشم و نشدم. بعدها پنج تا از اون بچه ها تو تصادف اتومبیلی کشته شدند و بقیه هم دیگه تو ایران نیستند.

نمیدونم چه جوریه آدم تا میخواد یاد یه خاطره ی خوش رو تو ذهنش زنده کنه زود یه غمی از گوشه کنار سرک می کشه. انگار که تو همه پس کوچه های خیال ما در کنار همه خاطره های شادی که با سماجت سعی در زنده نگهداشتنشون داریم بعدها تیک خاطره ای سیاه رنگ صرفا جهت ضد حال زدن به خاطره ی خوش ما زده شده است.

کلا به قول نیچه تو کتاب درمان شوپنهاور "ما در حسرت روزهای طلایی کودکی هستیم چون روزهای کودکی روزهای بی خیالی بودن روزهای عاری از دلواپسی روزهایی که هنوز ؛آوار گذشته ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگینی نمی کرده اند"

به هر حال هرچی که بوده گذشته چه تلخ و چه شیرین مهم اون چیزیست که من امروز دلم میخواهد و من دلم یک تابستان داغ و باغی پر از میوه میخواهد. دلم درختهای پر از زرد آلو میخواهد که آفتاب گونه های زردآلو ها را گل انداخته باشد و من با دامنی چین دار رها و سبکبال بروم تا ته باغ.

"در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بیتابم، که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

دورها آوایی است، که مرا میخواند"

عکس Ùx88 تصÙx88Ûx8cر #Ø®Ùx88راکÛx8c #Ùx85Ûx8cÙx88Ùx87âx80x8cÙx87ا Øx8c

برچسب: نویسنده: آناهیتا بختیاری تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 15:08

صفحه بندی